تبلیغات
سرزمین پرنسس ها - داستان انیمیشن شهرپریان 2
به سرزمین رویایی پرنسس ها خوش اومدین

داستان انیمیشن شهرپریان 2

یکشنبه 19 خرداد 1392 12:00 ق.ظ

نویسنده : پرنسس ناز

سلام

خوبید؟

چون حجم متن بیشتراز60کیلوبایت بود پست نمی شد برای همین مجبورشدم تویه پست جداگانه بنویسم

جریان از این قراره که بیبل میخواد با دوستش و دوستای دوستش بره مسافرت ولی نمیتونه با دوستای دوستش کنار بیاد

هی باخودش تمرین میکنه چجوری با اونا رفتار کنه ولی اخر از سفر پشیمون میشه

اون دختره که تو شهرپریان 1 بود و بال نداشت و الان اسمشو یادم نمیاد با بیبل صحبت میکنه و بهش میگه که خودشو نباید ناراحت کنه و اعتماد به نفس داشته باشه و داستان یکی از دوستاش رو برای بیبل تعریف میکنه

یه شهری بوده به اسم فلاتر فلید که تعدادی پری در ان زندگی میکردن

یه سری موجودات بد جنس وجود داشتند به اسم اسکیزایت ها

اونا پری ها رو میخوردن ولی به نور خیلی حساس بودند و باید توی تاریکی زندگی میکردند

فردی جادویی وارد فلاتر فلید میشه و با جادوی خودش تمامی شهر رو روشن میکنه. و پری ها اونو به عنوان ملکه می پذیرند و از بعد ملکه مارابلا بر فلاتر فلید حکومت میکنه.او پری خوبیه و همه ی اهالی فلاتر فلید اونو دوست دارن

تو این شهر یه پری هست که اصلا اعتماد به نفس نداره و تو مهمونی ها و جشن ها حاضر نمیشه و احساس نمیکنه که به سرزمین فلاتر فلید تعلق داره .مریپوسا خیلی باهوشه و تخیل قوی داره و کنجکاوه که بدونه بیرون از سرزمین فلاتر فلید چه میگذره ولی هیچ کس به خاطر وجود اسکیزایت ها جرات نمیکرد به بیرون از فلاتر فلید بره اما ماریپوسا دوست داشت بره!

او و دوستش ویلا برای دوخواهر لوس که فقط به فکر جشن و مهمونی هستند کار میکردند اسمای اون دو خواهر رینا و ریلا بود. ویلا همیشه به مهمونی ها می رفت و مریپوسا نمی رفت و همون اطراف می موند و کتاب میخوند . و به طور اتفاقی یک روز که داشت کتاب مورد علاقه اش رو میخوند به پرنس کارلوس که پسر ناتنی ملکه است برخورد و او را نشناخت .و کارلوس هم خود را معرفی نکرد . وقتی داشتند با هم حرف میزدند متوجه شباهت هایی شدند.

خدمتکار ملکه یعنی حنا ملکه را با سم ایلیوس مسموم میکنه.برای حفاظت از کارلوس اونو زندانی میکنن .چون باید یه جانشین وجود داشته باشه که فلاتر فلید رو اداره کنه. ویلا متوجه تمام این قضایا میشه و کارلوس رو ازاد میکنه . قبل از زندانی شدن کارلوس او به ماریپوسا میگه  که مطمئنه که ملکه با ایلیوس مسموم شده (کسی جز این دو به ایلیوس افسانه ای اعتقاد ندارند)

کارلوس یه نقشه به مریپوسا میده و از او میخواد بره  به سرزمین بیلبوردنس و پادزهر ایلیوس رو پیدا کنه.(پادزهر یه گله )

مریپوسا میره پیش رینا و ریلا و ماجرای ایلیوس رو تعریف میکنه .این سه میرن تا پادزهر رو پیدا منن.

دو خواهر برای دریافت جایزه مریپوسا را هم راهی کردنند و مریپوسا برای خدمت به همه ی پریا

دیگه خسته شدم بقیشو خلاصه میکنم

اونا با هزار بدبختی پادزهر رو پیدا میکنن. مریپوسا بیشتر کارا رو میکنه

 و ملکه زنده میشه حنا فرار میکنه و ملکه به همه جایزه ی یکسانی میده و مریپوسا از اون بعد اعتماد به نفس پیدا میکنه و بعد از داستان بیبل که حسابی تحت تاثیر قرار گرفته تغییر عقیده میده و دیگه...پایان




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 18 تیر 1392 03:09 ب.ظ